تبلیغات
نیلونا - آن شب

آن شب

شنبه 26 تیر 1389 22:21

نویسنده : نیلوفر خسروی

من آن شب پُشت در بودم

حالا به یاد آورده ام

آن شام ِ سیاه و سرد

پشت آن دروازه ی بی رحم

همان دخمه كه در آن

خدایان نقشه های شوم می چیدند

من پشت در بودم

دور از جای خوابم

ایستاده

كابوس را با دو چشم خویش می دیدم.

 

همه بودند

ریزو درشت

خوب و بد سیرت

نقشه می چیدند

نقشه ی آدم و حوا

هابیل و قابیل

من و تو

آدم ها و حواهای دیگر.

 

نقشه می چیدند

نقشه هایی نه همه از سر خدعه

اما فتنه انگیزان بیشتر بودند

فكرهای پر از نیرنگ، پر رنگتر بودند.

 

من همه ترسان

چشم هایم پر از خون

اشك ها ریزان

هر لغت را كه دهان هاشان پرواز می داد

با خودم آهسته می گفتم:

آخر خدایان هم؟!

راست است این، یا كه من خوابم؟!

داستان ها را شنیدم من

پشت در، موها بر تنم راست می شد

از طنین آن صداهای قدرتمند.

 

داستان خودم را كه می گفتند

بیهوش افتادم

در میان خواب و بیداری

باقی ُ كابوس ها را

تا به آخر

می شنیدم

می خروشیدم

لب به دندان می گزیدم تا مبادا

صدایی، دشنامی یا كه فریادی برآرم

از سر خشمم.

 

چشم كه وا كردم

كودكی بودم

مهر خاموشی بر لب

بعدها فراموشم شد و

حالا به یاد آورده ام

از درد

-درد این آخرین لحظات-

كه من آن شب پشت در بودم.

 

نمی دانم آن اطاق مه گرفته آیا

تنها یك در داشت؟

و آیا این سالها تنهایی ِ یكبند

مجازاتم بود؟

با نجوا قصه ی آن شب سرد و سیاه

آواز سر دادم

با خودت گفتی:

خدایان هم؟

می شود آخر؟

 

آری، خدایان هم!

من آن شب پشت در بودم.

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -